close
دانلود آهنگ جدید
رمان های جدید

دانلودآهنگ جدید, مدل لباس, مانتو, عکس

امروز جمعه 04 بهمن 1398
3 نفر آنلاين
تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت
    این سایت باهدف تفریحی و سرگرمی|تفریح وسرگرمی|گالری عکس|بیوگرافی بازیگران|دانلودآهنگ|اس ام اس|رمان|کلیپ های تصویری|عکس های بازیگران|عکس ها|رمان|جدیدترین راه اندازی شده است
جستجو
موضوعات
عضویت / ورود

    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار و اطلاعات
    بازديد امروز : 26
    ورودي امروز گوگل : 0
    افراد آنلاین : 3
    تعداد اعضا : 831
    اي پي : 3.83.32.171
    مرورگر :
    سيستم عامل :
    امروز : جمعه 04 بهمن 1398
کدهای اختصاصی
سایت تفریح وسرگرمی رزپاتوق

377

ففن


تبلیغات

آخرین ارسال های انجمن

آخرین ارسال های انجمن


رمان روزهای شیرین نیما

رمان :روزهاي شيرين نيما


اميدوارم خوشتون بياد

فصل۱

 من نیما 23 سال و 2 ماه 23 روز دارای لیسانس زیست شناسی هستم و امسال کنکور ارشد داده ام و قبول هم شده ام اما با چه انگیزه ای برم؟!الان چند وقته (حسابش از دستم در رفته) دنبال کار می گردم اما کو کار؟
دیگه روزنامه، سایت، فک و فامیل، اداره و وزارت خونه ای نیست که نرفته باشم، تمام ملت میشناسنم و همه در اقدام مشترک پاسخ کوبنده و جان گداز استخدام بی استخدام را با مشتی مانند مشت هایی که به دهن استکبار جهانی میکوبند، کوبیدن به تمام ریخت و هیکلم!!!
میخواستم برم سمبوسه بفروشم که گفتند جواز کسب نداری!
رفته بودم دنبال جواز کسب که وسط راه یارانه ها باعث افزایش مبلغ سیب زمینی و نان که 2 عنصر مهم در تولید انبوه سمبوسه هستند شد، وسط راه پشیمون و نا امید برگشتم خونه.
خواستم خودم و مدرکمو با هم آتیش بزنم که دیدم ای بد شانسی، واسه اتیش زدن بنزین لازم داشتم که اونم سهمیه بندی شده بود و به طرز بی سابقه و غیر قابل باوری گروووون! و منم نه کارت سوخت داشتم و نه بودجه کافی برای خرید بنزین آزاد!!!
داشتم فکر می کردم که چیکار کنم.چی کار نکنم که یادم اومد وقتی داشتم می اومدم تو خونه در حیاط همسایه باز بود و موتورش تو حیاط بود
کلی نذر و نیاز کردم که تا من میرم مو تور سر جاش باشه.و بتونم یه کوچولو ازش بنزین قرض بگیرم
خیلی اروم رفتم بیروون و به صورتی که دیده نشم خودم رو رسوندم پشت در حیاط خونه همسایه
که دیدم از تو حیاطشون صدا میااد.
گوشم و چسپوندم به در شنیدم همسایه داره داد و بیداد می کنه که موتورش رو دزدیدن و داره تک تک همسایه ها رو نام می بره که کار اوناست!      باقی مطالب درادامه مطلب

بازدید : 632 | تاریخ : یکشنبه 03 شهريور 1392 زمان : 10:5 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما [] ادامه مطلب
برچسب ها : رمان ,

رمان روزهای شیرین نیما


فصل ۷پایانخوب یه دخترباید منطقی باشه.حجب و حیا داشته باشه..توی جمع جدی باشه .همیشه شان و جایگاه خودش رو حفظ کنه به قانون هم اهمیت بده!حمید:اره این نیما زیادی قانون منده..واسه هر چیزی قانون درست می کنه
بقیش رو من می گم چون نیما خجالت می کشه بگه
زن نیما باید قد بلند باشه. موهاش طلایی و بور باشه.چون نیما بیسکوییت ساقه طلایی خیلی دوست داره.ادامس فقط ادامس موزی می خوره. میوه هم باید هر روز موز بخوره..اصلا اینجوری بگم نیما طرفدار رنگ زرده
هر چیزی رنگ زرد توش باشه نیما دوست داره واسه همین عضو سازمان حمایت از زرده تخم مرغه! زن انتخابی نیما نباید موهاش بیرون باشه.ارایشش زیادی باشه.لباسش تو دید باشه.
حمید بیخیال حرف زدن نمی شد و همچنان داشت پر حرفی می کرد و از جانب خودش ولی با اسم من داشت حرف می زد که گوشی عسل زنگ خورد.
و عسل رفت بیرون با گوشی حرف بزنه
نیما:این حرفا چی بود می زدی؟.
حمید:مگه دروغ می گفتم؟ همش حقیقت دروغ بود دیگه
نیما:حقیقت دروغ دیگه چیه؟
حمید:یعنی حقیقتی که به دروغ نزدیکه ولی دروغ نیست.یعنی دروغی که حقیقت هم داره
نیما:واجب بود این حرفا رو اینجا بزنی؟
حمید:مگه نمی خواستی انتقام بگیری.این بهترین شیوه انتقامه..
نیما:گفتم انتقام.نگفتم بیای حرفای بی ربط بزنی..
حمید:بی ربط نبود.حقیقت دروغ بود
نیما:کشتی ما رو با این حقیقت دروغت.حتما باز از تلویزیون شنیدی
حمید:از تلویزیون می بینن اون رادیو می باشد که ازش می شنون بی سوااااد..لیسانس داری ولی فرق رادیو تا تلویزیون رو نمی دونی    باقی مطالب درادامه مطلب

بازدید : 395 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 19:21 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما [] ادامه مطلب

رمان روزهای شیرین نیما

فصل ۶   کلی اصرار کردم تا بهم گفت .
سعید:با نسترن دعوام شده و باهام قهر کرده .
نیما:نسترن؟نسترن کیه؟
سعید:خانومم.
نیما: اهان همون عزیز دلت!
که سعید دوباره اه از ته اعماقش کشید.
نیما : حالاچرا دعوات شده؟شما که رابطتون خوب بود و کلی لاو می ترکوندین چیزی بهش گفتی؟
سعید :نه چیزی بهش نگفتم
نیما: پس الکی قهر کرده؟
سعید:داشتیم راجع به باباش حرف می زدیم به شوخی گفتم بابات خیلی خره. اونم بهش برخورد و گفت اگه خر نبود من رو به تو نمی داد و تا الان گوشیش رو خاموش کرده .
خندم گرفت و شروع کردم خندیدن تمام خنده هایی که توی خونه خوشبخت جلوی خودم رو گرفته بودم اینجا خالی کردم...
سعید: من بهت نگفتم که بخندی گفتم تا کمکم کنی !
نیما:اخه تا حالا از این قهرا ندیده بودم قهر به خاطر کلمه خر !
ولی زود خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم سعید رو دلداری دادن و گفتم هر کمکی از دستم بر بیاد انجام می دم تو می تونی روی من حساب کنی. بهش گفتم ولی حق داشته هر قدر هم پدرش دیکتاتور و مستبد باشه بازم پدرشه. الان هم زنگ بزن خونشون
سعید:باباش گفته تا کار پیدا نکردی حق نداری زنگ بزنی خونه من.
نیما: حالا اون یه چیزی گفت تو باید گوش کنی؟
سعید: اگه بفهمه گیر میده. میشه تو بزنی؟
نیما:من؟من بزنم چی بگم؟باقی مطالب درادامه مطلب

بازدید : 874 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 15:19 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما [] ادامه مطلب

رمان روزهاي شيرين نيما


فصل۵    کاغذ رو از دستش گرفتم و یه لبخند مهربانانه تحویلش دادم و ازش تشکر کردم و رفتار خوبی از خودم نشون دادم چون بچه ها از ما الگو می گیرند خواستم الگوی خوبی باشم!
توی کاغذ با یه خط بسیار بد و ناخوانا و خرچنگ قورباغه و افتضاح نوشته شده بود :
پاشو بیکار پاشو برو دنبال کار ای بیکار بیکار بیکار... برو کار کن مگو چیست کار خودت تنبل و الافی نگو نیست کار! بیکار بیکار بیکار برو دنبال کار...بعد از خواندن این نامه جیگرتان بسیار حال می آید
امضا: حال دهنده جیگر بیکاران
یعنی چی؟ کی همچین چیزی رو نوشته؟ جیگر من چه طوری حال میاد؟ یعنی کار پیدا می کنم؟
سرم رو اوردم بالا از پسره بپرسم کی این کاغذ رو داده بهت!!!
که پسره حامل کاغذ یه سطل اب یخ یخ یخ ریخت روی من!
که سطلش اندازه یه بشکه اب داشت.منم همین جور مات و مبهوت داشتم نگاهش می کردم.
گفت ببخشید خیلی سرد بود تقصیر اون آقا بود.
نگاه کردم.دیدم حمید چند متر اون طرف تر وایساده و دلش رو گرفته داره قاه قاه می خنده...
خواستم سطل رو پرت کنم طرف حمید بخوره تو سرش.مغز نداشتش بپاشه بیرون...
ولی خوب جلوی بچه نمی شد این صحنه های خشن رو اجرا کرد.
بچه هم گفت اقا این سطل مال ماست...اگه خراب بشه مامانم دعوام می کنه.
خواستم یکی بخوابونم زیر گوش پسره....بچه که نباید هر چی بهش گفتن گوش کنه.بچه باید الگوی خودش رو درست انتخاب کنه.
ولی خوب تقصیر یه ادم بی فرهنگ و کم شعور دیگه بوده چرا بچه باید کتکش رو بخوره.                                باقی مطالب درادامه مطالب

بازدید : 637 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 15:15 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما [] ادامه مطلب

رمان روزهای شیرین نیما

فصل ۴ 
ه حمید گفت سابقت خیلی درخشانه...
حمید: اره من جز استعداد های درخشان بودم که به دلیل تغییر و تحولاتی درخشندگیم رو از دست دادم
پیرزن: یکم از دوستت یاد بگیر سابقش صاف و پاکه و بعد به من گفت:
یه چیز شیرینی توی اب می بینم..که بعد از مدتی شیرینیش تبدیل به تلخی میشه .ازش دوری کن...
که حمید گفت یعنی لیمو شیرین نخوره؟
این حمید رو سوسک و مارمولک هم نمی کنه راحت شیم..همه جا باید مزه بپرونه بی ادب بی تربیت
بعد هم گفت یه مرد سیبیل گنده ای شما رو طلسم کرده ولی من سعی می کنم طلسمش رو باز کنممن به فکر فرو رفتم و خیلی تفکر کردم کلی ادم سیبیل گنده اومد تو ذهنم..یعنی کدوم ادمی ما رو طلسم کرده؟
کدوم ادم ظالمی دلش اومده دو تا بیکار رو طلسم کنه ..از اون روز به بعد هر کی سیبیل داره یه جور دیگه ای نگاش می کنم.
واسه ما تعریف کرد که چه طور اومده تو این کاار ..و چه طور معروف شده به اقدس یاکوزاا ..
و گفت اسم اصلیش شیرینه اقدس یاکوزا اسم هنریشه..فالگیر و رمال هم یه نوع هنرمنده و باید اسم هنری داشته باشهمن و حمید با تعجب به هم نگاه کردیم.و همزمان با هم گفتیم شیرین؟
بعد حمید به من نگاه کرد و با اشاره فهموند دیدی بهت گفتم..مباارکت باشه!
منم با اشاره بهش فهموندم کوفت مرض درد. فقط با یک اشاره!!!
پیرزن خودش فهمید و زد زیر خنده و گفت اون قضیه شیرینی و تلخی که بهتوون گفتم هیچ ربطی به من ندااره  باقی مطالب درادامه مطلب

بازدید : 391 | تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392 زمان : 14:13 | موضوع : رمان های جدید , | نظرات شما [] ادامه مطلب

صفحات سایت

تعداد صفحات : 5